تبليغاتX
گمشده

گمشده

عشق

برای بعضی ها معنی نداره و برای بعضی ها خنده دار و توهین آمیز برای بعضی ها هم گریه آور.

برای تعدادی هم دوست داشتنی و قشنگ به نظر میاد.

برای کسایی که معنی نداره نمیشه معنیش رو فهموند بهشون. 

برای اون کسایی که خنده داره نمیشه دلیل خندشون رو پرسید چون همون چیزی رو می گن که بعضی ها باهاشون گریه می کنن

مهم نیست مهم اینه که می دونن چی کار می کنن-

برای اون کسایی که دوست داشتنی و قشنگ به نظرشون میاد هم ادامه دار نیست چون اینقدر غرق این قشنگی میشن که از اون ور می اوفتن.

شکست:

شکست می خورن بعد تازه میای میشینی بهش فکر می کنی میبینی که اصلا بچه بازیه چون این اداها رو فقط تو رفتار بچه ها می بینی

یکی دل می ده اون یکی جون می ده و....

یه سری ها هم که عشق رو تو شهوتشون میبینن یعنی همه چیزشون میشه شهوت .

بعد تو اوج شهوت میان میگن من با عشقم چه حالی کردم بعد با همین شهوت بیجاشون یکی دیگه هم بد بخت می کنن.

یه آدم ساده گیر میارن و هر کاری دوست دارن می کنن بعد اون رو معشوقشون می دونن یه کاری می کنن تا اونم گیر بیافته و بعد بره بگه من تا به حال عاشق کسی نشدم ولی نمی دونم چرا یه حسه عجیبی دارم نسبت به این.

 دوستش دارم . عاشقشم.

بعد اون میبینه که موقعیتش داره به خطر می افته میره  یکی دیگه رو پیدا می کنه چون ثبات نداره میره دوباره دنبال شهوت این یکی هم عشق پاکش لطمه می خوره و میره قرص می خوره یا مست میکنه یا معتاد میشه و یا خودکشی می کنه.

عشق

نمی دونم ارزش داره یا نه حقیقت داره یا نه وجود داره یا نه ولی با این کارها تبدیل می شه به بازیه بچه گونه یا شاید بهتره بگم رویای بچه گونه.

+نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت2:15 AMتوسط آهوی وحشی | |

نه طوطی باش که گفته های دیگران را تقلید کنی و نه بلبل باش که گفته های خودت را هدر دهی.

هیچکس استحقاق اشکهای تورا ندارد وآنکه استحقاق اشکهای تورا دارد هیچگاه باعث گریه ی تو نمی شود.

بهترین زمان برای سکوت زمانی است که حس می کنید باید جوابی بدهید.

تواضع بیجا آخرین حد تکبر است.

اکثر مردم در برابرتغییر، مقاومت می کنند در حالی که تنها راه پیشرفت تغییر است.

چیزی برای ترسیدن وجود ندارد جز خود ترس.

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد.

بادیگران آنگونه رفتار کن که می خواهی با تو رفتار شود.


آیا میشه فقط به این جملات به عنوان جملات زیبا نگاه نکنیم بتونیم درکشون کنیم و انجام بدیم؟

واقعا من از چی تو خوشم میاد که اینجوری صبح تا شب به تو فکر می کنم؟

دوست داشتن من که مهم نیست. ارزشهای تو که مهم نیست. از فکر کردن به تو و آینده که من رو منع کردی. دقیقا همه اینهایی که اصلا دوست نداری بهش فکر کنی باعث شده که من از تو خوشم بیاد.

چونکه دوستت دارم.

اه... چقدر مذخرف و جلف. این چه جور دوست داشتنه.

به کسی ربطی نداره دوستت دارم و برای ارزشهایی که داری ارزش قائلم و از دیدنت سیر نمیشم وبهم آرامش می دی و تکیه گاه خوبی هستی برای من و حس می کنم با تو به همه چی می رسم و جز تو کسی دیگه ای برام ارزش نداره چون بقیه با تو ارزش پیدا می کنن.

اما راست می گی ازدواج درمانگاه نیست.

+نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت5:40 AMتوسط آهوی وحشی | |

یادته ناز کردن بلد نبودی من بهت یاد دادم حالا من می خواهم برگردی و تو ناز می کنی.

یادته دستت و گرفتم تا خودم و بهت نزدیک کنم حالا تو دستت و می کشی و از من فرار می کنی.

یادته یه یادگاری به من دادی و من همیشه همراهمه و مثل چشام ازش مراقبت می کنم حالا تو یادگاریه من رو انداختی دور.

یادته موقعی که داشتی به من اون یادگاری رو می دادی چی گفتی؟

گفتی بعدا با من قهر کردی او نو در نیاری و بندازی دور حالا اون همیشه تو گردنمه و حرف تو آویزه گوشم.

یادته ازت خواستم سرت رو بذاری رو شونه هام و بخوابی و آروم بگیری حالا در نبود تو سرت رو شونه ام سنگینی می کنه.

 یادته با هم تصمیم گرفتیم برای همدیگه بنویسیم و حالا دفتر من دست تو هستش و دفتر خودت هم تو دست خودت.

یادته همیشه بهت می گفتم بیا ببینمت کارت دارم و با دیدنت همه چی یادم می رفت و بعد تو برای من شعر می خوندی حالا من هر روز اون شعرا رو می خونم و تو رو تو ذهنم مرور می کنم.

یادته تمام آرزوم این بود که بغلت کنم و بوی تو رو بگیرم حالا ادکلنت رو به خودم می زنم تا بوی تو رو بگیرم.

یادته خمیازه می کشیدم دستت و جلو دهنم می گرفتی و من تو چشات نگاه می کردم و می خندیدم یا وقتی که گریه می کردم با دستات اشکام و پاک می کردی حالا به خواب دنیا رفتم و تو دریای اشکام غرق شدم.

یادته من و تو - عقب ماشین می شستیم اینقدر سر گرم همدیگه می شدیم که یادمون می رفت آدرس به راننده بدیم و راننده راه رو اشتباه می رفت.

یادته همیشه می خواستی از من آخرین جایی که می رم جلو در خونتون باشه و آخرین نفری که می بینم تو باشی حالا من آخرین نفری که می بینم عکست و آخرین جایی که می رم خونتونه.

یادته از من می خواستی همیشه قوی باشم و مرد ولی من در مقابل تو ضعیف بودم و احساساتی حالا تو بر خلاف من قوی هستی و محکم.

وقتی به همه اینا فکر می کنم می بینم که ماشین کلانتری از جلو در خونتون رد میشه و به من نگاهی می کنه منم پاکت آب پرتقالی که خالی شده بود رو می ندازم بیرون و ماشین رو روشن میکنم تا راه بیفتم غافل از اینکه پاکت آب پرتقال زیر لاستیک ماشین و با راه افتادن صدای وحشتناکی به گوش میرسه و با عجله و اضطراب از جلو در خونتون دور میشم.

اینجاست که باید بگی خودم کردم که لعنت بر خودم باد بعد بشینی به این کاری که کردی اونقدر بخندی که تمام اون غصه هات یادت بره.

*البته این اتفاق ساعت 1:05 افتاد ترس و عجله و اضطرابش هم به خاطر همین بود.

+نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت2:26 AMتوسط آهوی وحشی | |

بیشتر اوقات تو را در ذهنم مرور می کنم و با خاطرات گذشته همه چی را برای خودم ایده آل می کنم به تو نزدیک می شوم و تا شاید به برگشتنت امید پیدا کنم اما خیلی راحت دست رد بر سینه می زنی و مرا از خودت می رانی خوبی می کنم بدیش رو در جواب می بینم کمک می کنم ایراد گرفتنت رو می بینم.

از با تو بودن لذت می برم و تا هر موقعی که خواستی می مونم اما از لجبازیهات خسته شدم تصمیم می گیرم فراموشت کنم:

خودم را با کارها و فکرهای بیهوده مشغول می کنم تا از فکر کردن به تو امتنا کنم.

در خواب تو را می بینم تو را می بینم که هر چه را در واقعیت از من گرفتی در خواب به من برگرداندی با من صحبت می کنی و از آنچه که آزارت می دهد سخن می گویی و شادیهایت را تقسیم می کنی.

همه این خوبیها با باز کردن چشمام تموم می شه وقتی می فهمم فقط خواب بود شاکی می شم و میگم:

تو که مرا نمی خواهی در خوابهای هر شب من چه می کنی؟

+نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت6:8 AMتوسط آهوی وحشی | |


حرفها و درد و دلش را نفهمیدم ، حرفها و درد دلم را نمی خواهد بفهمد،

از درد سخن گفت:

نشنیدم از چه سخن می گوید،

اما پاسخ دادم:

غیرتم را پاسخ سوالش دانستم و بعد دیگر از درد سخن نگفت،

از عشق سخن گفت:

ترس را بهانه کردم و عشق را افسانه دانستم،

از بودنها سخن گفت:

او را بدون هیچ مشورتی مال خود دانستم و مراقبش بودم،

از رفتنها سخن گفت:

بوسه ای بر لبانش زدم تا رفتن برایش معنا نداشته باشد،

بوسه مرا در گیر عشق ساخت و او را جدا ز عشق ، بوسه ترس را از من گرفت و بر دل او نشاند ، بوسه عقل را از من ربود و او  را عاقل نمود...

غیرت را بهانه کرد:

چشمانم را بستم و او را فراتر از خود می دیدم،

اعصاب را پیش رو کشید:

سرش را بر شانه هایم می گذاشتم تا کمی آرام شوم،

اما هرگز نفهمید دلیلش حرفها و کارهای خودش بود،

مغزم را تهی از عقل و شعور کرد:

سکوت می کردم و بر چشمانش خیره می شدم ،

راست می گفت چشمانش عقلی برای من نگذاشت،

دوست داشتن را نمی خواست:

لال شدم و چیزی برای گفتن نداشتم،

ای کاش کر می شدم و این را نمی شنیدم،

از تنها ماندن سخن گفت:

در آغوشش کشیدم و دستانش را فشردم تا گرمی دستانش حسرت بر دلم نگذارد،

از تنها شدنم سخن گفتم:

چشمانش را بست و از من دور شد ، بغض در گلویم نقش بست و اشک در چشمانم حلقه زد،

و حال او مدتهاست رفت و من مدتهاست که تنها شدم ، می خواهم............

+نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت3:1 PMتوسط آهوی وحشی | |

گلگی ، شکایت ، حرفهای خودمونی هر چی که اسمش رو می خوای بذارید.

ای کاش اونایی که ازشون انتظار دارید حالتو می پرسیدن ، ای کاش مثل غریبه با ها تون نبودند ، ای کاش سلام خشک و خالیشون از روی اجبار نبود ، ای کاش دلیل اعصاب خوردگیت رو می دونستن ، ای کاش دپسردگیت رو تو روت نمیزدن ، ای کاش مغرور نبودند ، ای کاش جوری برخورد نمی کردند که بفهمی دارن تحملت می کنن ای کاش...

اصلا می دونی چیه؟ من دقیقا با تو هستم ، همه ی اینها رو هم به تو گفتم ، اصلا بازم می دونی چیه؟ ای کاش یه ذره از غرور تو رو من هم داشتم تا اینقدر خرد نمی شدم ، ای کاش مثل تو لجباز بودم.

ای کاش دوست نداشتم و مهم نبودی تا از این کارات ناراحت بشم...

یا حق

+نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت11:27 PMتوسط آهوی وحشی | |

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   فریاد می زنم و می گویم :

خدایا...

خدایا چه بگویم:

چی بگویم به ناله هایم از این غمی که در دلم رخنه بسته است ‚

 چه بگویم از عشق که خواستار آن شدم و دست رد بر سینه ام خورده است ‚

چه بگویم که امشب شب دلتنگیه یار است و مرگ عشق نهفته در سینه ام ‚

خدایا چه کنم:

چه کنم با این غصه و بی قراری ‚

چه کنم با جدایی و لحظه چشم انتظاری ‚

خدایا چه گویم :

چه گویم از داغ شبی که دلامون از هم جدا شده است ‚

چه گویم از قلبی پر از غم و دلی آکنده از خون ‚

چه گویم از عشق پاکی که بر جانم آتش افروخت...

صدایم حتی به گوش خدا هم نمی رسد ‚

از امشب تنهایی شده مرحم این دل غم دیده ام و آنسوی داستان دختری که پشت ترسهایش سنگر می گیرد.

خدایا...

خدایا بی کسم ‚

دلشکسته و غریب و خسته ام در کوی خانه ی تو چشم انتظارت نشسته ام.

+نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت11:43 PMتوسط آهوی وحشی | |

 

نیمه شب بود ‚ چشمانم را گشودم ‚ اضطراب مرا فرا گرفته بود ‚

نمی دانم خواب بود یا رویا؟ شایدم یک کابوس شوم ‚

با چشمان باز و حیرت زده می اندیشم ‚

به آن چه که با چشمان بسته دیده بودم می اندیشیدم ‚

گاه گاهی با خود می گفتم یک خواب بود؟ نه شاید حقیقت داشته باشد؟

در فکر فرو رفته بودم ‚

فهمیدم نه خواب بود نه رویا نه کابوس شوم ‚

دلتنگی بود ‚ دلتنگ یک دوست ‚

سپیده دم شد ‚ در دلتنگیهایم از دوست دعوت کردم و او را نزد خود فرا خواندم و با او در نبودنش چنین سخن گفتم:

بر خیز از خواب ؟!

بر خیز و ساعتی عشق را دعوت کن ‚

بیا بنشین کنارم و سر بر بالینم بگذار و با من - با خودت خلوت کن ‚

پرده ی حیا را کنار بزن و لحظه ای عریانی ات را با من و نگاه مثل آیینه ام قسمت کن ‚

بیا و در شبهای خیابان گردی ام در تنهایی دلم لیلا ی من شو ‚

بر گرد و کمی خود را شریک درد و اندوهم کن ای دوست...

و حال همچنان دلتنگم ‚ دلتنگ.

+نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت2:34 AMتوسط آهوی وحشی | |

جشن بود ، در دلم غم و اندوهی نشسته بود ، خنده های تلخ بر روی لبانم ، چیزی در گلویم گیر کرده بود ، انگار بغض بود که نمی گذاشت راحت باشم

آه...

آهی کشیدم و اشک در چشمانم حلقه زد ، حالا دیگر خاطرات تلخ وشیرین هم قشنگ بود ، نگاه کودکانه دختری بر چشمانت ، دستان گرم دختری که دستانت را می فشرد ، آغوش گرم  او که دلت را آرام می کرد...

خاطرات می آمد و می گذشت در ذهن ،اشکها روان می شدند و از روی گونه ها بر دستانم می چکیدند

قاب عکس در دستم خیس می شد ، اشکها بهانه ای شد تا دوباره عکس تو را ببینم. 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت10:20 AMتوسط آهوی وحشی | |

 

بنظر نمي رسد کسي بيش از اين دلواپسي داشته باشد
من در تمام اين شب هميشه تنهايم
هيچکسي اين اندوهي که در دل دارم را نمي تواند احساس کند
با چشمان من به اين دنيا نگاه کن
 هيچکسي واقعآ دلواپس جايي نيست که من مي روم
تا گرمايي رو که براي هميشه برايم بماند را بجويم
آنها چرخهاي زندگاني را بدون من مي گرداند
حالا ديگر تو رفته اي....براي هميشه

نه...مرا در اينجا رها نکن
رؤياهايم درون من مي گرين
...مي دانم
زياد به طول نمي انجامد
امشب لحظه هاي از دست رفته را باد برد

اي انسانها ،با کفرخود
نمي توانيد ببينيد که اين کشتن من است
هيچ کسي در اين زندگي نيست
تا با من و در کنار من باشد

پاییز رفت ، عشق مرد ، یار رفت ، دلدار مرد.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت1:43 AMتوسط آهوی وحشی | |

 

احساس مي کنم که تو را مي شناسم
نمي دانم چطور شد
نمي دانم چرا اين اينطور شد

من مي دانم که تو بخاطر من احساس مي کني
تو با من گريه کردي
تو با من خواهي مرد

مي دانم که به تو نياز دارم
من تو را مي خواهم تا
از تمام درد ها و رنجهايي که درونت هست راحت شوم

نمي تواني پنهان شوي
مي دانم که تلاشت را کردي
تا کسي باشي که نمي توانستي جاي او را پر کني
تو تلاش کردي که از درون من باخبر شوي

و حالا من  دارم تو را ترک مي گويم
نمي خواهم از تو دور شوم

خواهش مي کنم سعي کن تا بفهمي
دستم را بگير
از تمام درد هايي که درونت نگه داشتي آزاد شو

نمي تواني پنهان شوي
مي دانم که تلاشت را کردي
تا احساس کني
تا احساس کني

+نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت4:18 PMتوسط آهوی وحشی | |

با تمام اشک هایم

 

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
 بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
 بس کنید
ای نگهبانان آزادی
 نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
گر نه کورید و نه کر
 گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند
 بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
 بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
 کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
 بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
 دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
 گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
 با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
 فکر مادرهای دلواپس کنید
 رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
 بس کنید

 

 

قابل توجه بعضی  از سران مملکت که خوابند.

البته خواب چه عرض کنم خودشونو زدن به خواب مردم و خر گیر آوردن.

شما که با این چیزا تکون نمی خورید ولی شاید بعضی هاتون که وجدان دارید وجدانتون بیدار بشه.

و یه پیام دیگه لعنت بر یزید و یزیدانی که در راس مملکت فرمانروایی می کنند.

اینم اولین پست سیاسی که بعدا نگید چرا همش عاشقونست.

بیدار باشید و اگاه.

الله اکبر 

+نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت9:50 AMتوسط آهوی وحشی | |

 

سرزمین عشق پرور کربلاست

از زمین کعبه برتر کربلاست

سجده ی حور و ملک در این زمین

آری آری عرش داور کربلاست

زادگاه اشک آدم از عزل

ابتلای هر پیمبر کربلاست

قبله ی هفت آسمان و هشت خلد

عشق را محراب و منبر کربلاست

سرزمینی را که در خواب پدر

بودمش در خون شناور کربلاست

موعد عهدی از جان بسته ام

با خدا در عالم زر کربلاست

سرزمینی را که ریزم هست خویش

سر به سر در پای دلبر کربلاست

پیش چشم باغبان خسته دل

مقتل گلهای پرپر کربلاست

 

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت11:18 PMتوسط آهوی وحشی | |

 

من می خواهم سنگ صبور تو باشم نه سوهان روحت.

دیدید آدمایی که می خوان مثل این ضرب المثل باشن اما دقیقا بر عکس این ضرب المثل هستن بعد میان می گن من سنگ صبور خوبی هستما.

منظوری نداشتم همینطوری گفتم واسه دل خودم به کسی هم ربطی نداره.

اما یه چیز جالب امروز یکی که من خیلی قبولش دارم به من گفت ترسو.

اولش عصبانی شدم بعدش دیدم راست میگه اما چون اون لحظه مخالفت کردم منو با چک و لگد انداخت بیرون(اینو راست می گم )واقعا با چک و لگد انداخت بیرون.

روزی که اینجوری شروع بشه حتما با فحش تموم می شه و همینطوزی هم شد که این فحشها رو هم از دهن مزاحم تلفنی شنیدم.

روز خوبی بود حالا می تو نم بدون فکر بخوابم راحته راحت.

راستی معذرت می خوام تو جملات بالا بی ادبی کردم ولی خوب دوست داشتم اینطوری بنویسم مگه بده آدم اونجوری که دوست داره باشه. یعنی خودش باشه.

بازم مهم نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت1:28 AMتوسط آهوی وحشی | |

 

ای کاش آدمها قدر چیزایی رو که داشتن می دونستن تا با از دست دادنشون حسرت نمی خوردند.

ای کاش همه فصلها بهار بود تا با اومدن پاییز هیچکسی دلش نمی گرفت.

ای کاش قانونی نبود تا بوسیله اون قانون همه از وطنشون فرار کنن.

ای کاش قلبی نبود تا توش بتونی کینه و نفرت مهربونی و خوبی جا کنی.

ای کاش یاری نبود تا با رفتنش همه عالم و رها کنی.

ای کاش تنهایی نبود تا با تنها شدنت هزار تا دوست پیدا کنی.

ای کاش گناهی نبود تا با گناهکار بودنت بری و توبه کنی.

ای کاش اشتباهی نبود تا منتظر بشی تاوانش رو پس بدی.

ای کاش غروری نبود تا مجبور بشی یه جایی اون غرور و بشکونی.

ای کاش غیرتی نبود تا اون غیرتت بیاد پاچه ات رو بگیره.

ای کاش مادری نبود تا یاد بگیری مهربونی و دلسوزی رو.

ای کاش پدری نبود تا یاد بگیری استواری و مردونگی رو.

ای کاش خدایی نبود تا ببینی این همه خوبی و بدی رو.

ای کاش... 

+نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت2:15 AMتوسط آهوی وحشی | |

 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت11:52 AMتوسط آهوی وحشی | |

چشمهایم در هوایت خیره بردر مانده است

باز هم در آرزویت چشمها تر مانده است

چند سالی  می شود کز من جدا هستی ولی

عشق بی نام و نشانت باز در سر مانده است

می روم تا آسمان در آرزوی دیدنت

در قفسهای زمینی عشق بی پر مانده است

در زمین در سرزمین جبری آدم هنوز

چون مترسک از من و تو باز پیکر مانده است

تا همیشه من اسیر ساعت دیواریم  

در عبور لحظه ها یک لحظه آخر مانده است

کاش می شد بگذری از چشمهایم لحظه ای

چشمهایم در هوایت خیره بر در مانده است

+نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت2:10 PMتوسط آهوی وحشی | |

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت4:26 AMتوسط آهوی وحشی | |

آدمک آخر دنیاست بخند

به خدا زندگی اینجاست بخند

آن خدایی که تو تنها خواندی

به خدا همیشه با ماست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

قصه ی وامق و عزراست بخند

فکر کن درد تو درد آور نیست

فکر کن خنده چه زیباست بخند

هرچه کشتی تو درو خواهی کرد

آدمک مزرعه بر جاست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

قصه ی جمعی و منهاست بخند

آدمک نغمه ی پرواز بخوان

به خدا زندگی اینجاست بخند

به خدا آخر دنیاست بخند

 

 

شعر بالا جالبه چون دیشب وقتی که حالم بد بود یکی اینو خوند اون موقع نفهمیدم چی خوند ولی وقتی  دفتر شعرش رو گرفتم اومدم خوندم این شعر جالب اومد. چرا؟ بماند.

خیلی راحت می گن: برو ،فراموش کن ،می رم ،به درک که رفت، به جهنم که می خواد بمونه، چیزی که نبود ،دوست داشتن که مهم نیست، تو اصلا می فهمی داری چی می گی ، تو لیاقتت بیشتر از این حرفهاست، قدرشو ندونستی دیگه، همین کارا رو کردی رفت دیگه، حقته هر چی سرت بیاد کمه،

آخه چرا کسی حرف من و نمی فهمه ، چرا نبودن کسی اینقدر آزارت میده که بودنت برای اون آزار دهنده است ، چرا نمی تونی با وجود این همه کلمه یا جمله هایی که گفته می شه فقط یه کلمه خدا حافظی بگی؟چرا چرا چرا...

چشم براه موندن سخته ، چشم براه نموندن هم سخته ، تنها بودن سخته، خداحافظی کردن سخته، اصلا زندگی کردن سخته، مردن سخته ،اما برای اینکه بتونی یه راه راحت رو پیدا کنی وسط این سختیها چیه؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت8:5 AMتوسط آهوی وحشی | |

کوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خـاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
سـاعتي بر لب آن جوي نشستم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي:
« از اين عشق حذر كن »
« لحظه اي چند بر اين آب نظر كن »
« آب آيينه عشق گذران است »
« تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است »
« باش فردا كه دلت با دگران است »
« تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن »
با تو گفتم:
« حذر از عشق؟ » « ندانم »
« سفر از پيش تو؟ »
« هرگز نتوانم »
« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »
« چو كبوتر لب بام تو نشستم »
« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »
« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »
« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »
« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم, نه رميدم
رفت در ظلمت غم,
آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

این شعر فریدون مشیری یاد آور رفتن سه نفر از دوستانم بود اولی برای همیشه رفت و دیگه او مدنش هم غیر ممکن بود که این اتفاق تو سال ۸۵ افتاد دومیش رفت و برگشتنش ممکن اما کم کم داره به آرزو تبدیل میشه و این چشم منتظر برگشتن می مونه و سومیش رو که امروز به طور نا خودآگاه فهمیدم.

هر سه تاشون خاطره هاشون یاد آور روزهای خوب و یادشون همیشه زنده است اما افسوس که رفتن و در موقع بودنشان قدر ندانستم...

 ما آدمها عادت داریم قدر چیزایی رو که داریم نمی دونیم بعد که از دستشون میدیم تازه می فهمیم چی از دست دادیم و این خیلی سخته اما وای به حال اون روزی که قدر چیزها یا کسایی رو که داری میدونی و از دستشون میدی و این کمر می شکونه

افسوس افسوس افسوس....

+نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت1:1 AMتوسط آهوی وحشی | |

دلم تنگ شده برای خیلی چیزها یا  کسی؟

ولش کن نمی تونم بگم همین قدر بدونید که دلم تنگه.

ولی یه سوال چاره دلتنگی چیه؟ دلتنگی ای که به هزاران دلیل نمی تونی بر طرفش کنی.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت0:43 AMتوسط آهوی وحشی | |

قسمت اول:

 

 

در یک غروب پاییزی مردی لاغر اندام و بلند قامت و اندکی سبزه با چشمان نسبتا قهوه ای بر روی نیمکت پارکی به نحوی که دستانش به هم گره خورده بود و انها بر روی زانووان پاهایش گذاشته بود و سرش به سمت پایین بود و با پای راستش با برگ درختان بازی می کرد نشسته بود.

باد نسبتا شدیدی می وزید, برگهای زرد درختان همانند مادری بی تاب و یا آدمی بی کس به اینسو و آنسو می رفتند و اندکی از آنها هم قربانی عواطف,احساسات و زیبایی شده بودند, و برگهای روی ذرختان هم تلاش می کردند برای ادامه ی زندگی.

مرد جوان از پاکت سیگاری که روی نیمکت در کنارش بود یک نخ سیگار برداشت و به همان صورتی که نشسته بود آن را بر روی لبانش گذاشت و روشن کرد.به نظر می رسید چیزی داشت اذیتش می کرد, سخت مشغول فکر کردن بود, هنوز سیگارش نصف نشده بود که دختر بچه ای با لباسهای پاره و کثیف آمد جلوی او ایستاد وگفت:آقا میشه کمکی به من بکنی, مرد جوان سرش را بالا گرفت و دود سیگارش را به سمت صورت دخترک روانه کرد و گفت:برو خدا روزیت را جای دیگر حواله کنه , دخترک همچنان که داشت از دود سیگار سرفه می کرد دوباره گفت:آقا خواهش می کنم, مرد نگاه سهمگین و عصبانی ای به او انداخت و گفت: من اعصاب درست حسابی ندارم,برو دختر.

آن مرد جوان وقتی داشت این حرفها را به آن دختر بچه می گفت ناگهان پیر مردی که نظاره گر کارها و حرفهای آنها بود آمد جلو و رو به آن دختر بچه کرد و گفت:بیا دخترم, این را بگیر و برو شکمت را سیر کن.

مرد که خیالش راحت شده بود, سیگاری دیگر روشن کرد و دوباره به فکر فرو رفت.

 

 

ادامه دارد...

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت8:28 AMتوسط آهوی وحشی | |

چه سرگردان هست این عشق

که باید نشانیش را از کوچه های بن بست گرفت

چه سرگردان هست این عشق

امروز را بی تو خفتم فردا که خاک را به باد بسپارد تو را یافته ام

مگر نسیم ابر بودی که تو را در باران گم کرده ام

چه سرگردان هست این عشق

که باید نشانیش را از کوچه های بن بست گرفت

چه حدیثی است این عشق که نمی پوسد و افسردگی است

حقیقت دارد حقیقت دارد

حقیقت دارد تو را دوست دارم در این باران

می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی و من عبور کنم سلام کنم

لبخند تو را در باران می خواستم می خواستم

حقیقت دارد حقیقت دارد

حقیقت دارد تو را دوست دارم

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت1:21 PMتوسط آهوی وحشی | |

بازیگر زندگی

خسته شدم اینقدر بازی کردم جایی که باید بخندم گریه می کنم جایی که باید گریه کنم می خندم.

بعضی وقتها ادمایی که دوست دارن از بغلشون راحت می گذری و آدمایی که دوست ندارن بهشون اصرار می کنی که دوست داشته باشن. محبتهای کسی رو نمی بینی منتظری که از اونهایی که می خوای بهت محبت کنن محبت ببینی.

خسته شدم از این بازیگری.

یه روز از کامبیز دیر باز می پرسن سخت ترین نقشی که فکر می کنی بهت بدن چیه؟ می گه نقش خودم. من نمی تونم نقش خودم رو بازی کنم.

ما هم همینیم همیشه دنبال کارهای راحت می گردیم همیشه دنبال نقشهای راحت می گردیم هیچ موقع نمی تونیم نقش خودمون رو بازی کنیم ما نه تنها برای دیگران فیلم بازی می کنیم بلکه برای خودمون هم فیلم بازی می کنیم. ما خودمون هم گول می زنیم.

می خوام این نقاب مسخره رو از صورتم بردارم. اما نمی شه. چون باید خودم رو بر دارم چون باید از نو اغاز بشم زندگی کردن معنی نداره چون اگه بخوای خودتم باشی همه فکر می کنن داری نقش بازی می کنی آخه من با چه زبونی بگم که...

اصلا می دونی چیه؟ می خوام داد بزنم بگم ای خدا جرات می خوام تو که همه چی دادی به من جراتم بده

می مونم منتظر همچنان خواسته های دگر...

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت1:19 AMتوسط آهوی وحشی | |

ماه اول: خود را به هستی واگذار

موضوع مراقبه :

                             انسان بذری است با نیروی نهان و عظیم


مراقبه روز دوم:

                         انسان هر دوره ای به نوع تازه ای از معنویت نیازمند است.

                        زیرا نیازهای او در هر دوره ای با دوره های دیگر متفاوت است.

                        از این رو پیامبرانی در دوران مختلف ظهور کرده اند. پیامبر کسی نیست ـ                

                       جز انسانی که حقیقت جاودان را به زبان انسانهای هم دوره ی خویش بیان می کند.

+نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت1:55 AMتوسط آهوی وحشی | |

ماه اول: خود را به هستی واگذار

موضوع مراقبه :

                             انسان بذری است با نیروی نهان و عظیم


مراقبه روز اول:

                       انسان برای این به دنیا نیامده که روی زمین بخزد و چهار دست و پا راه برود.                                           او می تواند تا بینهایت پرواز کند.


+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت1:46 AMتوسط آهوی وحشی | |

جرم اشتباه چیست؟

اگر کسی یه اشتباهی تو زندگیش انجام بده و نفهمه که اشتباهی داره انجام میده جرمش چیه؟ بخشش یا حبس یا اعدام.

چرا بخشیدن برای آدما سخته؟ چرا فرصت زندگی کردن از آدما گرفته می شه؟

نمی دونم باید چی کار کنم می خوام داد بزنم بگم غلط کردم تا شاید صدام  به گوش خدا برسه تا خودش بتو نه برام کاری انجام بده.

شما بگید جرم اشتباه کردن چیه؟

من که دارم حبسش و فعلا می کشم دارم تو تنهایی خودم چوب گذشته ام رو می خورم.

بعضی موقعها می گم اگه بیام بیرون کاری می کنم که همه چی درست بشه. بعضی موقعها هم می گم بشین سر جات تو می خواستی درست کنی قدر همون روزا رو می دونستی. ولی من آخه نفهمیدم به خدا نفهمیدم.

اصلا شاید این حرفها فایده نداشته باشه شاید دیگه نتونم برگردم به اون دوران شاید حکمم حبس ابد باشه یا اعدام.

ولی شما بگید جرم اشتباه کردن چیه؟

+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت1:22 AMتوسط آهوی وحشی | |

به شب وصلت جانا دیوانه شدم              به شمع رویت جانا پروانه شدم

به مه روی تو من جانا حیران و ماتم         ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم

به حال من نگر دلبر دلبر زار  و مزارم جانا زار و مزارم

شیدای توام تاج سرم بیا به سرم           رسوای توام چشم ترم بنشین به برم

عاشقم کردی جانا دلم را بردی    

     به ذلف سر کجت دلبر دلبر گمشده دلم جانا گمشده دلم    

به ماه آرزت دلبر دلبر حل کن مشکلم جانا حل کن مشکلم

                                             

                                                                                              

                                                                                                         استاد شجریان

+نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت9:10 PMتوسط آهوی وحشی | |

این تنها یک داستان محبت نیست داستان عشق است.

گفته اند که روزی مجنون به این نتیجه رسید که با دیدن لیلی هر انچه که ارزش دیدن را داشته باشد دیده است پس نگه داشتن چشمانش دیگر چه استفادهای دارد؟ او تصمیم گرفت که فقط هرگاه لیلی بیرون امد چشمانش را باز کند در غیر اینصورت نابینا خواهد ماند زیرا دیگر چیز با ارزشی برای دیدن نیست.

لیلی ماه ها بیرون نیامد زیرا مادر و پدرش مخالف بودند جامعه مخالف بود. و مجنون صبر کرد و صبر کرد و در پای درختی که یکدیگر را ملاقات می کردند با چشمان بسته منتظر ماند.

روزها گذشت هفته ها گذشت ماه ها سپری شد لیلی نیامد و مجنون چشمانش را باز نکرد.

و داستان می گوید که خداوند بر او رحمت اورد. او به مجنون گفت:(مجنون بیچاره! چشمانت را باز کن. من خود خداوند هستم. تو در دنیا همه چیز را دیده ای ولی مرا ندیده ای. ببین چه کسی در برابرت ایستاده.)

گزارش شده که مجنون پاسخ داد:( برو. من تصمیم را گرفته ام که فقط لیلی را ببینم. هیچ چیز دیگر ارزش ندارد. شاید تو خدا باشی ولی من اشتیاقی ندارم. فقط برو و مرا راحت بگذار.)

خدا که ضربه ای خورده بود گفت:(چه می گویی؟ من تا کنون با کسی چون تو برخورد نکرده ام. سالکان و مجذوبین در طلب دعا و تمرین هستند و ان وقت نیز دیدارمن بسیار بسیار دشوار است. و من اینک خودم امده ام و تو در خواستی نکرده بودی! فقط همچون یک هدیه بر تو نازل شده ام و ان وقت تو رد می کنی؟)

و مجنون گفت: (اگر تو واقعا می خواهی من ببینمت همچو لیلی بیا! زیرا من نمی توانم چیز دیگری ببینم. حتی اگر چشمانم را باز کنم باز هم چیز دیگری نمی بینم. من درخت را می بینم و لیلی انجاست. لیلی قلب من است و دلم را تسخیر کرده و من هر چه را ببینم از راه دلم می بینم. متاسفم مرا ببخش  ولی برو مرا راحت بگذار.)

عشق این است. عشق مشروط نیست. عشق مطلق است. هراس و تردید نمی شناسد.

پیام اخلاقی: مجنون بین لیلی و خدا لیلی را انتخاب کرد. می دانی چرا؟ زیرا تنها از طریق لیلی است که او می تواند به خدا برسد. لیلی یک پل است. با انتخاب خدا تو هرگز نخواهی رسید زیرا پلی نداری تا از ان گذر کنی. 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت11:29 AMتوسط آهوی وحشی | |

پند و اندرز

ملا نصرالدین به کار فروش یک داروی خاص سرگرم بود. در واقع دارویی نبود و تنها قرصهای شکر بودند-مانند قرصهای هومیوپاتی- و او می گفت ((هر کس این قرصها رو بخورد باهوش می شود!)) و شخصی مقداری از این قرصها را از او خرید. روز بعد همان مرد نزد ملا رفت و گفت:((تو مرا فریب دادی این قرصها فقط شکر بودند.))

و ملا پاسخ داد: (ببین. تو هم اکنون باهوش شده ای. تو دیروز نتوانستی دریابی که این قرصها فقط شکر هستند و حالا می دانی. پس قرصها موثر بوده اند.)

پیام اخلاقی: قبل از اینکه در درست را بیابی باید به درهای اشتباه بسیاری روی اوری.

او کار خطایی در مورد تو نکرده. تو به اندازه کافی احمق بوده ای که در گیر او گشته ای. و اگر تو هوشیار شده ای که او دروغین بوده. دست کم برا همین باید از او سپاسگذار باشی. می بینی؟:(قزصها موثر بوده و تو باهوش شده ای!)

+نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت10:32 PMتوسط آهوی وحشی | |